آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 18 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

اولین کتابهای مهد دخملی

بالاخره کتابهای خانمی رو از مهد تحویل ما دادند تا جلد بگیریم و برچسب بزنیم . خیلی جالبه که آیلایی به شدت علاقه داشت کتابها رو حتما به ماماما نشون بدیم و من هم گفتم که به مهد تحویل دادیم و فقط می تونیم عکسهاشو نشون بدیم     ...
25 مهر 1392

تولد سه سالگی

    جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره امشب خونمون پر از طنین دلنوازه تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک امشب تو ببین چ...
19 مهر 1392

جشن تولد سه سالگی در مهد

امسال قرار شده که جشن تولد سه سالگی خانمی رو تو مهد برگزار کنیم .عکسها تو پستهای بعدی .آیلا هم حسابی ذوق داره تازه امروز هم تو مهدشون تولد هست وقتی صبح از خواب بیدار شد ، گفتم زود باش امروز تولد هست برگشت به من گفت چی می پوشم شلوار؟ بعد که من گفتن بله می گه نه من پیراهن می خوام بله آیلا خانم پیرهن پوشید تا به تولد بره خوش بگذره خانمی .  از حالا هم تولد مبارک عشق مامان و بابا ...
17 مهر 1392

گوشواره

بعد از سه سال که گوشهای خانمی رو سوراخ نکرده بودیم  چند بار دیدم خانمی گوشواره های مامانی رو بر میداره و می خواد به گوشش بزنه ما هم بالاخره روز شنبه پیش عمو دکتر رفتیم البته با رضایت کامل خودش  و آیلا هم خیلی آرام بغل بابایی نشست تا عمو دکتر گوشهاشو سوراخ کردنه گریه نه هیچی . گوشواره ها قرمز هستند ولی آیلا خیلی دوست داشت سبز بشه سفارش گوشوارهسبز داده .خیلی جالبه تو راه برگشت می گه من نمی خوام گوشامو سوراخ کنید . اما خونه که برگشتیم سر ضد عفونی کردن چنان قشفرقی به پا می کنه که اون سرش ناپیدا  اما بالاخره گوشواره دار شده حالا بهش می گم با هم می ریم برات گوشواره می خرم انواع رنگها رو می گه که از همش بخریم ...
17 مهر 1392

آیلا و نازنین کوچولو

بالاخره بعد از یک ماه فرصت پیدا کردیم و به دیدن دخمل کوچولوی خاله لیلا رفتیم . هر چند به خاطر سرماخوردگی آیلایی مردد بودم ولی بالاخره رفتیم که دیدیم بله خودت نازنین خانم سرما خورده . جالب بود موقع رفتن آیلا تو ماشین به من می گفت نی نی خاله لیلا رو می خوام ببرم پارک من هم گفتم وقتی کمی بزرگ بشه آخه خیلی کوچولو هست . وقتی اونجا رسیدیم و من دستهای کوچولوی نازنین رو نشونش دادم کمی نگاه کرد و گویا از دیدن دست کوچولو کمی ترسیده خودش رو عقب کشید خانمی تمام لباسهاشو کنده و خیلی خودمونی نشسته این هم نازنین کوچولو که یک ساعتی که ما اونجا بودیم اصلا صداش در نیومد و دختر آرومی بود و همه جا رو بررسی می کرد ( گوشواره هاشو ببین ...
13 مهر 1392

آیلای شیطون و بلا

یک مدت قبل خواستم از خانمی عکس بگیرم هر ادا و اصولی که بلد بود درآورد نه نترسید شیشه شیر نمی خورم بلکه فقط جوشانده هست ( البته به قول مامان شربت) چون خیلی طول می کشه بخورم و مبادا رو زمین بریزه  مامان تو شیشه می ریزه ای بابا اوه ه ه این دیگه آخرشه ...
13 مهر 1392

آیلا به مهمانی می رود

آیلا خانم به مهمونی   می ره در حال لم دادن به تلویزیون نگاه می کنه ( کارتون پلنگ صورتی) خوب یک کوچولو به ماهم نظری کن حالا بابا خیلی جدی جدی هم نباش چه دستهاشم رو هم گذاشته ( دست به سینه به قربان گو) اه باز که به صندلی تکیه دادی خوب بالاخره خنده به لبها اومد ولی کمی زیاد شه مثل اینکه   ...
13 مهر 1392

شهر بازی لاله پارک

دخملی مامان هر موقع از دهنم کلمه لاله پارک بیرون بیاد سریع می گه بریم و یک روز از بابایی خواستم تا ما رو اونجا ببره مخصوصا شهر بازیش برای آیلا البته ناگفته نمونه تا حرکت می کردیم باید پول می دادیم ولی مهم لذتی بود که آیلا برده تازه برای دفعه بعد به خودش قول داده بره با نقاشی کامپیوتری بازی کنه. بالاخره طلسم ترس از ترومپولین شکسته شد هر چند اولش می ترسید و محکم دست من رو گرفته بود ولی بعدا دیگه حاضر نبود پایین بیاد     اوه چه خندان و شاد خسته شدی نه بابا دارم به یک دختر کوچولو که اونطرف بازی می کنه نگاه می کنم خوب بذار ببینم گاز کجاست ؟   اوه سرعت چه کیفی داره هورااااا ...
2 مهر 1392

آیلا در پارک

چند روز پیش با وجود اینکه سر بابایی خیلی شلوغ بود و از طرفی هم خیلی خسته ولی همت کردیم و خانمی رو به پارک منظریه بردیم و چقدر هم لذت برد مواظب باش خانمی خطر داره ایستادی اینجا هم از یک پسر بچه خیلی کوچولو خجالت می کشید و سرش رو به شدت پایین انداخته بود این هم آخر راه . خانمی سفر خوب بود خیلی تو راه اذیت نشدید؟ نه از صورت خندان معلومه که خیر ...
2 مهر 1392